ارسالکننده : حسن ق در : 23/8/90 9:25 صبح
همیشه ذره ای حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود"
کمی کنجکاوی پشت"همینطوری پرسیدم"
قدری احساسات پشت" به من چه اصلا"
مقداری خرد پشت" چه میدونم"
و اندکی درد پشت " اشکالی نداره"
وجود دارد
یادمون باشه ســــــــــــــــــــــــــــــاده نگذریم!
چطور زندگی کنم ؟
پرسیدم..... ، چطور ، بهتر زندگی کنم ؟ با کمی مکث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ، با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس برای آینده آماده شو . ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز . شک هایت را باور نکن ، وهیچگاه به باورهایت شک نکن . زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : حسن ق در : 21/8/90 12:49 عصر
روزی بود روزگاری در یک منطقه از دنیا حیواناتی با هم زندگی می کردند . پس از مدتی در این محل خشک سالی شده و تمام حیوانات دچار مشکل ، کمی تحمل کردند ولی طاقتشان طاق شد همه دست جمعی نزد شیر رفتند و شکایت بردند و خواستار راه حلی شدند . شیر پس از فکر کردنی گفت فردا همه حیوانات در میدان جنگل جمع بشوند تا را حل را بازگو کنم. فردا تمام حیوانات در میدان جنگل گرد هم جمع شده بودند تا شی شروع به سخن کرد گفت .؛ فکر کنم این خشک سالی بر اثر ظلم ما حیوانات باشد پس هر حیوانانی بدون ترس و خجالت شروع به اعتراف بزرگترین گناهش بکند . وبعد خود او شروع کرد گفت:من روزی کرسنه بودم و از کناری بیشه ای می گذشتم گله ای گاوی دیدم که پیر مردی آنها را می چراند پس به آنها حمله کردم و تمام گاو ها را کشتم و پیرمرد را نیز زخمی کردم به نظر شما این کار من باعث خشکسالی و قهر خداوند باشد حیوانات با ترس لرز گفتند نه عالجناب شما گرسنه بودی و آن پیرمرد اشیاه کردی بود که گاو هایش را برای چرا بیرون آورده بود .پس یک یک حیوانات شروع به اعتراف کردن و حیوانات دیگر بر اساس مصلحت چیزی نگفتند . تا نوبت به الاغ رسیده . الاغ گفت من روزی بر من باری از علف تازه گذاشته بودن و آن نیز از حاکم شهر بود در راه گرسنه شدم و گردن را کج کردم و یک دهن از علف خوردم به نظر شما هنوز حرف الاغ تمام نشده بود که حیوانات بر سر او ریختن و او تکه تکه کردن و با خود می گفتن ظالم تو مقصر این همه خشکسالی هستی
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : حسن ق در : 9/7/90 2:14 عصر
در زمانهای گذشته که حاکمان حکومت می کردند در سرزمینی مردم از ضلم ستم به ستوه آمده بودند و این خبر به گوش حاکم رسید و حاکم اطرافیان خود را جمع نمود جاره اندیش نمود هر کس سخنی گفت و نظری داد تا این که به این اجمال رسیدن تا حاکم یا مردم خود گفتگو کنند و دلیل نارضایتی آنها را پرسد ساعتی حاکم سخن گفت و مردم گوش دادند و حاکم از مردم پرسید شما از کسی یا کسانی ناراحت هستید همه یک صدا گفتند بله ،حاکم شمشیر بدست و غضبناک گفت او را معرفی کنید تا همین حالا گردنش را بزنم . مردم کم کم پراکند شدند و رفتند حاکم ماند و اطرافیانش . اطرافیان روبه حاکم کردند گفتند دیده قربان مردم هم راضی هستند این حسودان که بد می گویند
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : حسن ق در : 31/5/90 9:37 عصر
روزگار به شکل انسان درآمد بود و داشت در دنیا سیاحت می کرد .از کوچه می گذشت معتادی را دید که خمار در گوشه افتاد و چیزی می گه نزدیک رفت و گوش داد .شنید که معتاد می گفت تف به تو روزگار نامرد .روزگار به اطارفش نگاه کرد گفت می شناسمت اما مگه من این بلا را سرت اوردم نه داداش خودت کردی.روزگار باز به حرکتش ادامه داد تا به خانه پیرزنی رسید . زن آه ناله8 می کرد و به روزگار بد بیراه می گفت .که چرا بچه ها سر پیری او را به امان خدا رها کردند .روزگار چیزی نگفت و باز رفت تا به تاجری رسید . تاجر نیز ضرر کرده بود وبه روزگار بد بیراه می گفت .روزگار به هرجا سر زد دید همه از او بد می گوید .پس رفت وگوشه ای نشست و دستانش را زیر چانه اش زد و به فکر فرو رفت از کنارش مردی می گذشت نگاهی به او کرد گفت عجب روزگار نامردی ببین مردم به چه روزی افتادن
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : حسن ق در : 31/5/90 9:25 عصر
سعید کوچولو باز هم در گوش مادرش نق می زد و یواش چیزی را تکرار می کرد مادرش خسته از نق های پسرش خیره به شوهر مریضش نگاه می کرد حال دیگر چندسال از خانه نشینی مرد خانه می گذشت دیگر دوست و آشنا نیز برایشان عادی شده بود دیگر کسی به آنها سر نمی زد چه برسد کمکی به آنها بکند. گریه ها سعید زن را از بدبختهایش بیرون کشید این بار با تحکم بیشتری گفت ندارم برزو به خانم معلم نیز بگو . اما سعید ول کن نبود . زن از ناچاری بلند شد و به سوی بستر همسرش رفت در حالی که اشک در چشمانش حلقه زد بود در سر راهش ظرف پر از آب باران را نیز برداشت .انگار آسمان هم ول کن نبود چند روز پشت سر هم می بارید و خانه شان نیز انها را از این مهبت بی نصیب نمی گذاشت. زن قلک سعید را به دستش داد و سعید لبخندی به لب راهی مدرسه شد. سعید و چندتا دیگر از هم کلاسهایش دنبال ماشین هدایا که از مدرسه دور می شد می دویدن که ناگهان صدای از روستا بلند شود و همه را سر جایشان میخکوب کرد سسعید و چند دوستش به سوی صدا رفتند که یکی از دوستانش گفت سعید خانه شما که خراب شد .سعید ماند و تله از خاک . هر کس سعی می کرد به صورتی با او همدردی کنه
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : حسن ق در : 12/2/90 11:11 صبح
ویژه تبریک روز معلم که توسط سایت کار?? موبایل جمع آوری و در اختیار شما عزیزان قرار گرفته است روز معلم بر همه ی معلمان عزیز این سرزمین مبارک باد.

ای که الفبای زندگی را از سرچشمه نگاهت آموحتم
استاد عزیزم روزت مبارک . . .
……………………………………………………………
دبیر عزیزم . یاد تو همیشه در ذهنم .عشق تو در قلبم و عطر مهربانت همیشه در وجودم
جاری است ، روزت مبارک . . .
……………………………………………………………
بی انصافیست که تو را به شمع تشبیه کنم زیرا شمع را میسازند تا بسوزد
اما تو میسوزی تا بسازی ، با سپاس و عرض تبریک فراوان . . .
……………………………………………………………
مخصوص دبیر شیمی !
مهر شما ، گرافیت وجود مرا الماس کرد . من از با شما بودنم چیزی فراتر از استوکیومتری
زندگی و مولاریته شادیها آموختم . امیدوارم کلویید زندگی تان شفاف و معادلات زندگیتان
موازنه شده و محلول زندگیتان از عشق و محبت فراسیر شده باشد . با بیشترین درصد
خلوص دوستتان دارم و با بالاترین غلظت مولال ، روزتان مبارک !
……………………………………………………………
تا خدا بوده و هست ، معلم بوده و هست و هر روز ، روز معلم هست . معلمی هنر است ، عشقی است آسمانی . . .
……………………………………………………………
???? گل سرخ تقدیم به معلم عزیزم که به من درس صبر و وفاداری آموخت . و مرا در سرزمین دانش بارور ساخت . روزت مبارک . . .
……………………………………………………………
سلامی برگرفته از آیه شریفه ی (سلام من قول رحیم) نثارتان باد این مناسبت را غنیمت شمرده روزتان را تبریک عرض مینمایم . . .
……………………………………………………………
معلم را بخش کردم اولش محبت آخرش محبت .
خدا تو را می خواست و انتخاب حق خدا بود . دانای عشق روزت مبارک . . .
……………………………………………………………
همه قبیله من عالمان دین بودند مرا معلم عشق تو شاعری آموخت
روزت مبارک معلم عزیز . . .
……………………………………………………………
ای معلم : ای روشنی بخش دلها . براستی که تو بعد از خداوند (علم الانسان ما لم یعلم ) هستی.چگونه می توان تو را ستود و تو را سرود که تو خود سرود قافله ی تمدن هستی .
……………………………………………………………
سپاسگزار همچون معلمی هستم که اندیشیدن را به من آموخت نه اندیشه ها را . . .
……………………………………………………………
نمی دانم کدامین جمله را برای توصیف محبت هایتان بنویسم . نمی دانم چگونه شما را توصیف کنم ، معلمی از جنس بلور ، آسمانی و مهربان ، چقدر زیبا واژه ها را آسمانی می کنید . شاگرد کوچک شما
……………………………………………………………
معلم با تو من یاد گرفتم که چگونه زنده باشم و چگونه زندگی کنم . . .
روزت مبارک . . .
……………………………………………………………
دیروز میگفتم : مشقهایم را خط بزن … مرا مزن روی تخته خط بکش … گوشم را مکش مهر
را در دلم جاری بکن … جریمه مکن هر چه تکلیف میخواهی بگیر … امتحان سخت مگیر
اما کنون .. مرا بزن … گوشم را بکش .. جریمه بکن .. امتحان سخت بگیر
مرا یک لحظه به دوران خوب مدرسه باز گردان . . .
……………………………………………………………
از پدر گر قالب تن یافتیم از معلم جان روشن یافتیم
هر روزت مبارک . . .
……………………………………………………………
سلامت گفتم پیامم دادی ، پیامت چراغ راه زندگیم شد و مرا به سرزمین نور و آگاهی
هدایت کردی ای آینیه تمام نمای عشق و محبت و ایثار هرروزت مبارک باد . . .
……………………………………………………………
چگونه می توانم تمام لحظه هایی که چون سرو در مقابلم ایستادی و با شور عشقت مرا سیراب کردی جبران کنم جز اینکه بهترین درود ها و دعاهای خیرم را بدرقه راهت کنم . . .
……………………………………………………………
فروغ صبح دانایی انیس روز نادانی چگونه پاس دارم تورا اینک که می دانم خدا هم نیز چون من تورا بسیار دوست می دارد من هم چون خدایم تو را دارم
با سپاس بی حد … روزت مبارک
……………………………………………………………
ای باغبان دلها دل را به تو سپردم سیراب کن زعلمت کویر تشنه ام را بعدش بکار درخت پر بار مهربانی تا بار ان ببارد بر بوستان دلها جاری شود چو خونی درجات بی توانها . . .
……………………………………………………………
معلمی شغل نیست هنر است عشق ایثار و فداکاریست. معلم عزیز روز معلم را به شما تبریک می گویم و از زحماتتان تشکر میکنم . . .
……………………………………………………………
معلم باغبان باغ عشق است معلم قافله سالار عشق است
همه کار معلم کار عشق است
……………………………………………………………
متن های زیبا برای تبریک روز معلم
دوستان عزیز میتونید این متون رو چاپ کنید و همراه یک دسته گل
به معلم ، دبیر ، یا استاد خود تقدیم کنید
لطفا تقاضای نمره نکنید !!!
معلمین عزیزم ، با سلامی گرم و آرزوی توفیق الهی ، نمی دانم با چه زبانی از زحمات بی
دریغ و تلاشهای شبانه روزی شما عزیزان تشکر و قدردانی کنم . فقط می توانم شما را
دعا کنم و از خداوند متعال طلب سلامتی و شادابی و طول عمر با عزت و عظمت برای شما
و خانواده محترمتان داشته باشم و برای آنهایی که از دنیا رفته اند طلب رحمت و مغفرت
نمایم . معلمی شغل نیست بلکه عشق است.
\” روز معلم بر همه شما عزیزان مبارک باد \”.
…………………………………………………………..
ا
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : حسن ق در : 6/2/90 10:35 صبح
با سلام هر سال با فرا رسیدن روز معلم در جامعه هم به یاد معلم و معلمی می افتدن مجری در برنامه های کودک به بچه های می گویند برای پدر مادر و نیز معلمان عزیزمان هم م همه به موقع که می شود دست معلم خود را می بوسند اگر معلم از بد روزگار شکایت کند میترسد که نکند به کسی بربخورد دیشب اخبا رخبر ی رانشان داد که دانش آموزان یک مدرسه در کردستان به همکلاسی خود وسایل خانه کمک می کردند چون خانه آنها در آتش سوخته بود باز ای باری کلاء به دانش آموزان حال اگر برای معلمی اتفاق بیفتد و خانه اش بسوزد ویا سارقی خانه او را به تاراج برده باشد که به دادش میرسد معلمی که هزینه بیمه کردن ندارد چه کسی حامی و پیشنوانه او می باشد معلمی واژه قشنگی است اما نه برای خود معلمان چون مساوی با محرومیت و خود سوختن است شعله بی فروخی که باید بسوزد و به بچه ها نور و کرما ببخشد این ها گلایه و شکایت نیست درد دلی است از یک معلم که هرجا فامیل کار ش به بانکها گیر می کند یاد معلم می افتد که بیاید و برای او ویا فرزندش ضامن شود 

و در کلاس درس دلش برای این و آن دانش آموز بتپد
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : حسن ق در : 4/2/90 11:17 صبح
در روزگاران قدیم انسانها بسیار به هم ظلم کردند و سیاهی و تباهی به نهایت خود رسید .
تا اینکه کتیبه ای از سوی پروردگارشان بر آنان نازل شد !
ده فرمان :
1- هیچ انسانی ، انسان دیگر را نکُشد .
2- هیچ انسانی ، به انسان دیگر تجاوز نکند .
3- هیچ انسانی ، به انسان دیگر دروغ نگوید .
4- هیچ انسانی ، به انسان دیگر تهمت نزند .
5- هیچ انسانی ، از انسان دیگر غیبت نکند .
6- هیچ انسانی ، مال انسان دیگر را نخورد .
7- هیچ انسانی ، به انسان دیگر زور نگوید .
8- هیچ انسانی ، بر انسان دیگر برتری نجوید .
9- هیچ انسانی ، در کار انسان دیگر تجسس نکند .
10- هیچ انسانی ، انسان دیگر را نپرستد !
پس از آن
سالیان سختی بر شیطان و همدستانش گذشت ،
تا اینکه روزی شیطان ، چاره ای اندیشید .
او گفت :
ای دوستان ، کلمه ای یافته ام که بسیار از او بیزارم
اما
به زودی با افزودن تنها همین یک کلمه به ده فرمان ، همه چیز را به سود خودمان ، تغییر خواهم داد
و ده فرمان چنین شد :
1- هیچ انسانی ، انسان مؤمن دیگر را نکُشد .
2- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر تجاوز نکند .
3- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر دروغ نگوید .
4- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر تهمت نزند .
5- هیچ انسانی ، از انسان مؤمن دیگر غیبت نکند .
6- هیچ انسانی ، مال انسان مؤمن دیگر را نخورد .
7- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر زور نگوید .
8- هیچ انسانی ، بر انسان مؤمن دیگر برتری نجوید .
9- هیچ انسانی ، در کار انسان مؤمن دیگر تجسس نکند .
10- هیچ انسانی ، انسان دیگر را نپرستد ! مگر اینکه بسیار مؤمن باشد !
و اینک ای دوستان
به سوی انسانها بروید و به وسوسه بپردازید
و کاری کنید که هیچ کس ، هیچ کس را مؤمن نپندارد ، جز آنان که از دنیا رفته اند !
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : حسن ق در : 17/1/90 10:1 صبح
دموکراسی می گوید :
رفیق، حرفت را خودت بزن، نانت را من می خورم
مارکسیسم می گوید :
رفیق، نانت را خودت بخور، حرفت را من می زنم
فاشیسم می گوید :
رفیق، نانت را من می خورم، حرفت را هم من می زنم و تو فقط برای من کف بزن
اسلام حقیقی می گوید :
نانت را خودت بخور، حرفت را هم خودت بزن و من فقط برای اینم که تو به این حق برسد
اسلام دروغین می گوید :
تو نانت را بیاور به ما بده و ما قسمتی از آن را جلوی تو می اندازیم، و حرف بزن، امّا آن حرفی را که ما می گوییم.
دکتر علی شریعتی
کلمات کلیدی :
ارسالکننده : حسن ق در : 17/1/90 9:50 صبح
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پُر ز لیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نیشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو... من نیستم
گفت ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یکجا باختم
کردمت آواره صحرا نشد
گفتم عا قل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا بر نیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانه ام در می زنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
کلمات کلیدی :